داستانی به نقل سارا شعر

من و احمد میرعلایی و قهقه خنده

 

 

 


اکبر سردوزامی


همین قدر می‌دانم كه داشتم افسانه‌اى مىنوشتم. درست‌ترش این است كه وارد دنیایى شده بودم كه مرگ را بر آن راهى نباشد. این افسانه راجع به زندگى یكى از آن آدم‌هایى است كه اصطلاحا مى‌گویند خودش است و تخمش. اواخر قسمت اول بودم كه ابولفضل زنگ زد.
به محض این كه گفت خبر میرعلایی را شنیده‌اى؟ قاه قاه خندیدم كه یكى مى خواست داستان مرا بخواند، او هم مُرد!
چند دقیقه اى حرف زدیم. نُه سال بود صدایش را نشنیده بودم. با این همه چندان توجهى به حرف‌هاش نمى‌كردم. یعنى نمى توانستم توجه كنم. هى جملهء خودم توى كله‌ام تكرار مى‌شد. گفت صبح از خانه رفته بیرون و شب جسدش را توى كوچه پیدا كرده‌اند. باز قاه قاه خندیدم كه یكى مى‌خواست داستان مرا بخواند، او هم مُرد!
گوشى را هم كه گذاشتم، هنوز داشتم مى‌خندیدم. گفتم دیدى پلنگ؟ دیدى؟ یكى مى‌خواست داستان "من هم بودم" را بخواند، او هم مرد. و پلنگ را بغل كردم، زیر گلویش را بوسیدم. گفتم پلنگم، پلنگم، اگه تو نباشى من اﻻغ لنگم.
بعد هم به مسعود زنگ زدم، گفتم دیدى چى شد؟ گفت چى شد؟ گفتم یكى مى‌خواست داستان منو بخونه، اون‌ام مرد! و قاه قاه خندیدم. گفت كى؟ گفتم میرعلایی دیگه. و صداى قهقهه‌ام بلندتر از پیش توى خانه پیچید. گفت این كجاش خنده داره؟ گفتم خنده‌دار نیست؟ و قهقاه زدم كه بابا تو دیگه كى هستى! از این خنده دارترم مگه مى‌شه؟ گفت گمونم تو یه چیزیت مى‌شه! و خندید. صداى قهقهء من بند نمى‌آمد. گفتم بابا تو اصلاً حالیت نیست!
بعد به ایرج زنگ زدم. خانه نبود. گفتم یك زنگى به ناصر بزنم. كُد سوئد را گرفتم. یادم آمد كه خط خارجم بسته است. سال‌هاست كه بسته ام، ولی هى یادم مى رود. بلند شدم لباس پوشیدم، رفتم بیرون. توى پیاده رو رو به رو یك كیف كوچك پیدا كردم. یك صد كرونى توش مچاله شده بود. صد كرونى را باز كردم. دیدم واقعا صد كرونى است. قاه قاه خندیدم كه ابولفضل، ابولفضل، كجایى ابولفضل؟ شما جنازه پیدا مى‌كنین، من صد كرونى!
وقتى گفت اكبر؟ نشناختم. گفتم شما؟ گفت ابولفضل هستم. داد زدم چطورى پسر؟ صداى خودم توى گوشى تكرار شد: چطورى پسر؟ صداش یك جورى بود؛ لخت بود؛ وارفته بود؛ از دنیاى مردگان مى‌آمد؛ از كنار میرعلایی. گفتم چرا صدات این جورى شده؟ گفت مرده‌ایم، مرده‌ایم! با خنده گفتم این كُس شعرا چیه كه مى‌گى پسر!
رفتم تو كیوسك پمپ بنزین. یك كارت پنجاه كرونى تلفن خریدم. دفترچه تلفن را كه باز كردم، شمارهء سیمین آمد. گفتم بگذار اول سیمین را بخندانم. كُد آلمان را گرفتم و شمارهء سیمین را. خانه نبود. بعد كُد سوئد را گرفتم و شمارهء ناصر را. او هم نبود. هر وقت مى‌خواهم كسى را بخندانم خانه نیست. گفتم نباشند، من خودم به تنهایى هم مى‌توانم بخندم. تازه من كه هیچ وقت تنها نیستم. فعلاًً پلنگ خانوم هست، سُر و مُر و گونده. هیچ وقت هم صبح از خانه بیرون نمى رود كه شب جنازه‌اش را توى خیابان پیدا كنند.
دوباره از تصور این‌كه یكى مى خواست داستان مرا بخواند، و مُرد، قهقهه سردادم. مردى كه از رو به روم مى‌آمد گفت:
Hard u det godt?
گفتم آره، خوب! چه جورم!
بعد یك دفعه داد زدم نمه نمه! و قاه قاه خندیدم. این تكیه کلام فراز و رامتین كوچك است. وقتى سرحال‌اند، همین جور كه نشسته‌اند، چیزى مى‌خورند یا بازى مى‌كنند یا هر چى، یك دفعه یكى‌شان مى‌گوید نمه نمه! بعد هر دو به هم نگاه مى‌كنند و با هم مى‌گویند نمه نمه! و قاه قاه مى‌خندند. من بیشتر از بى ربط بودن این چیزى كه مى‌گویند و به هر چیزى كه دلشان مى‌خواهد ربطش مى‌دهند، كیف مى‌كنم. دو سه بار گفتم نمه نمه! و خندیدم. بعد یاد مازیار زراعتى افتادم و گفتم كر- مه -مون - خوا - بیده؟ و غش غش خندیدم. هیچ چیزى براى من شادى آورتر از این قضیه‌ی مازیار نیست. وقتى دیدمش تازه زبان باز كرده بود. برده بودمش توى زمین بازى بچه‌ها كه كمى سرگرمش كنم تا اقدس بتواند غذا درست كند. سوار تابش كردم. هر بار كه هلش مى‌دادم، عشق مى‌كرد و غش غش مى‌خندید. سوار اﻻكلنگش كردم. هر بار كه مى‌رفت باﻻ عشق مى‌كرد و غش غش مى‌خندید. بعد گفتم بیا شن بازى كنیم. روى شن‌ها یك كرم كوچك وول مى‌خورد. گفتم مازیار این كرمه رو ببین.
گفت این - كر - مه؟
گفتم آره. و با یك تكه چوب كرمه را هل دادم.
گفت این - كر - مه؟
گفتم آره.
باز گفت این - كر - مه؟
گفتم آره. كرمه داره تكون مى‌خوره.
گفت كر - مه - دا - ره - تكون - مى‌خوره؟
گفتم آره.
باز گفت این - كر - مه؟
گفتم آره.
گفت كر - مه - دا - ره - تكون - مى‌خوره؟
گفتم آره.
به كرمه دقیق شد. گفت این - كر - مه؟
گفتم آره.
گفت كرمه - دا - ره - تكون - مى‌خوره؟
گفتم آره.
با این كه سردش بود و داشت مى‌لرزید همچنان مى‌گفت این - كرمه؟
گفتم آره، كرمه دیگه خوابیده مام باید بریم بخوابیم.
گفت كر - مه - دى - گه - خوا - بیده؟
گفتم آره، كرمه خوابیده، مام باید بریم بخوابیم. و دستش را گرفتم كه بریم.
گفت كر - مه - دى - گه - خوا - بیده؟
گفتم آره، كرمه‌مون خوابیده، مام باید بریم بخوابیم.
گفت كر - مه - مون - خوا - بیده؟
گفتم آره.
كنار در ورودى ساختمان گفت كر - مه - مون - خوا - بیده؟
گفتم آره.
توى پاگرد گفت كر - مه - مون - خوا - بیده؟
گفتم آره.
اقدس كه در را باز كرد، گفت ما - مان - كر - مه مون - خوا - بیده؟
اقدس گفت چى!
و من دلم را گرفتم و قاه قاه خندیدم. و همین جور كه مى‌خندیدم كلید را از جیبم درآوردم و در ساختمان را باز كردم؛ از پله ها باﻻ رفتم؛ در آپارتمانم را باز كردم.
ناخودآگاه رفتم طرف قفسه‌اى كه پشت كامپیوتر قرار دارد و پاكت نامه‌اى را كه آماده‌ی پست بود برداشتم و اسم احمد میرعلایی را خواندم و به دیوار تكیه دادم و آن قدر خندیدم كه پاهایم سست شد و روى زمین نشستم و دیدم پلنگ آمده جلو و متعجب نگاهم مى كند.



نمى دانم شما كه روزى ترجمه‌هاى میرعلایی را مى‌خواندید و روزى هم ممكن است این نوشته‌ی مرا بخوانید، به چى فكر مى‌كنید، اما من دارم به مراحل بسته بندى كردن این پاكت فكر مى‌كنم. توى این پاكت یك داستان است. داستانى كه من نوشته‌ام. خُب كار من - اگر بشود اسمش را كار گذاشت - داستان‌نویسى است. داستان‌نویس معموﻻً مى‌نویسد؛ خط مى‌زند؛ پاره مى‌كند؛ دوباره مى‌نویسد؛ و خط مى‌زند؛ و هى این دور باطل را تكرار مى‌كند تا حاصلش بشود چند صفحه‌اى كه اسمش داستان است. بعد هم مى‌فرستد براى انتشاراتى و او هم به هر حال، با این اوضاع و احوالِ خارج از كشور، با نبودن خواننده و مشكل پخش و غیره، پانصد نسخه‌اى چاپ مى‌كند. یا اگر اكبر سردوزآمى باشى، هشتصد نسخه. و بعد هم باﻻخره بعد از یكى دو سال و گاهى هم سه چهار سال این پانصد یا هشتصد نسخه تمام مى‌شود و تو هم نمى‌فهمى این‌ها چى شد؛ كجا رفت؛ كى خواند. نتیجه چى شد؛ اصلاً نتیجه‌اى داشت؛ نداشت؟ و باﻻخره نمى‌فهمى خواننده‌ات كیست، یا نظرش چیست. بعد توى چنین فضایى و در چنین موقعیتى مى‌شنوى یكى از فرسنگ‌ها فاصله وصف داستان تو را شنیده و مى‌خواهد آن را بخواند. و آن یكى هم خواننده‌اى ناآشنا نیست كه آن قدرها توجه تو را برنینگیزد. احمد میرعلایی است كه تو اصلاً داستانت را كه در قالب نامه‌اى است، خطاب به او نوشته‌اى. راستش خوشحال شدم. و بدون رودربایستى بگویم چون میرعلایی بود خوشحال شدم. البته مسئله خودنمایى نیست. نه! اصلا این داستانى كه مى‌گویم چندان هم داستان نیست. اسمش هم اشاره به چیزى دور دارد؛ گذشته است؛ مرده است؛ "من هم بودم" است؛ نه اینكه: هستم.
خُب براى آدم‌هایى كه مى‌نویسند، خوب بنویسند یا بد، همیشه یك تعداد انگشت شمار هستند كه مهم ترند. البته گاهى از به كار بردن این كلمات مهم و غیر مهم، احساس بلاهت مى‌كنم. چون هر كسى توى این دنیا جاى خودش را دارد. به هر حال میرعلایی برایم مهم بود. همان طور كه گلشیرى برایم مهم بود و كامران بزرگ نیا برایم مهم بود. اگر هم آن داستان نامه وار خطاب به اوست بیشتر شاید به این خاطر باشد كه وقتى آن را مىنوشتم ناخودآگاه احساس مى‌كردم او به من نزدیكتر است تا دیگرانى كه گفتم. یادم هست وقتى كه در جلسه‌ی جنگ اصفهان نشسته بودیم و او "سبكى تحمل‌ناپذیر وجود" را خواند، به گلشیرى گفتم آقا این جورى داستان مى‌نویسند! و قاه قاه خندیدم.
مى‌گویم آن شب قاه قاه خندیدم، و مى‌گویم وقتى كه ابوالفضل زنگ زد قاه قاه خندیدم، و این رساننده نیست. و من هم هیچ جورى نمى‌توانم توضیحش دهم. در نوشته اول فكر كردم بهتر است در مورد اولی از كلمه‌ی غش غش استفاده كنم و در دومى از قاه قاه. اما گمان نمى‌كنم این جورى بتوانم تفاوت این دو حالت را برسانم. به هر حال چیزى از كف مى‌رود. در واقع گویا همیشه بیش از آن كه چیزها به كف آیند، از كف مى‌روند و آدم هر چه تلاش مى‌كند، هر چه به چیزى بیشتر چنگ مى‌اندازد، بیشتر از كف مى‌رود. راستش من خیلی تلاش كردم كه بتوانم تفاوت این دو نوع خندیدن را توضیح دهم، اما در نهایت از خودم مایوس شدم و به این نتیجه رسیدم كه همه‌ی آن توضیحات را از توى این پرونده حذف كنم.
اما گویا تا وقتى كه تكلیفم با این كلمهء قاه قاه روشن نشده باشد، ادامه دادن این نوشته یك جور پوچ و بى معنى است. من چیزى از جنس این قاه قاه، یا قهقهه را یك بار سال 54 یا ۵۵ نوشتم. البته آن روز به داستان فكر مى‌كردم. آن روز این قهقهه را این طور ملموس احساس نكرده بودم. داشتم تمرین داستان نویسى مى‌كردم، اما آن داستان ناتمام ماند. یادم هست آدمى بود كه تنها سلاحش همین قاه قاه خنده بود. داستان سمبلیك بود. راوى از درخت عظیمى حرف مى‌زد كه در هم شكسته بود. گویا فقط باد بود و درخت. فقط همین به یادم مانده است و صداى قهقهه‌ی راوى. گلشیرى گفت این قاه قاه در آخر كار باید تبدیل به هق هق شود. خیلی سعى كردم، اما آخر آن چیزى كه مى‌خواستم نشد. یك بار هم سال 61 نوشتمش. این بار داستان كشت و كشتار آن سال‌ها بود و استاد دانشگاهى كه هر بار خبر مرگ یكى از دانشجوهایش را مى‌شنید مى‌زد زیر قهقهه. این یكى هم ناتمام ماند. یعنى یك شب كه ریخته بودند توى كوچه‌مان از ترس پاره‌اش كردم و بعد هم فراموشم شد. به هر حال آن روز قصدم نوشتن داستان بود. اما امشب این قاه قاهِ من ربطى به داستان نداشت. این خود من بودم كه قهقاه مى‌زدم، خود اكبر سردوزآمى، و نه شخصیت یكى از داستان‌هایش.

ادامه نوشته

تکه ای از قصیده معروف پروین

فلک، ای دوست، ز بس بیحد و بیمر گردد

بد و نیک و غم و شادی همه آخر گردد
پروین اعتصامی

ز قفای من و تو، گرد جهان را بسیار

دی و اسفند مه و بهمن و آذر گردد

ماه چون شب شود، از جای بجائی حیران

پی کیخسرو و دارا و سکندر گردد

این سبک خنگ بی آسایش بی پا تازد

وین گران کشتی بی رهبر و لنگر گردد

من و تو روزی از پای در افتیم، ولیک

تا بود روز و شب، این گنبد اخضر گردد

روز بگذشته خیالست که از نو آید

فرصت رفته محالست که از سر گردد

کشتزار دل تو کوش که تا سبز شود

پیش از آن کاین رخ گلنار معصفر گردد

زندگی جز نفسی نیست، غنیمت شمرش

نیست امید که همواره نفس بر گردد

چرخ بر گرد تو دانی که چسان می‌گردد

همچو شهباز که بر گرد کبوتر گردد

اندرین نیمه ره، این دیو تو را آخر کار

سر بپیچاند و خود بر ره دیگر گردد

خوش مکن دل که نکشتست نسیمت ای شمع

بس نسیم فرح‌انگیز که صرصر گردد

تیره آن چشم که بر ظلمت و پستی بیند

مرده آن روح که فرمانبر پیکر گردد

گر دو صد عمر شود پرده نشین در معدن

خصلت سنگ سیه نیست که گوهر گردد

نه هر آنرا که لقب بوذر و سلمان باشد

راست کردار چو سلمان و چو بوذر گردد

هر نفس کز تو برآید، چو نکو در نگری

آز تو بیشتر و عمر تو کمتر گردد

علم سرمایهٔ هستی است، نه گنج زر و مال

روح باید که از این راه توانگر گردد

مقاله در مورد حافظ-از سحر میر شاهی

حافظ زبان گویای ضمیر ناخودآگاه ایرانی است.  توضیح آن که گویندگان ادب فارسی عموما بیانگر وجدان آگاه شخص ایرانی هستند. به این معنی که تجربیات ملموس و خودآگاه روزمره را بیان می‌کند. حافظ از این قاعده مستثنا نیست ولی در عین حال او این ویژگی ممتاز را دارد که بیانگر ضمیر ناخودآگاه ایرانی نیز هست. حافظ به بیان مفاهیم و صوری می‌پردازد که حس مرموزی از آشنایی به خواننده می‌دهند‌ ولی به مهار تفکر خالص در نمی‌آیند.  از این رو لسان‌الغیب بودن حافظ  را می‌توان به این معنی گرفت که کلام او آهنگ و طنینی از دنیایی دیگر دارد، دنیایی ورای تجربیات هر روزه‌ی زندگی. این ویژگی کلام، خواننده را در آفرینش و پرورش مفاهیم شریک گوینده می‌کند. به این معنی که خواننده بنا به وسع تخیل و احساس  و ذوق خود معانی متفاوتی را از شعر منظور می‌کند و در دنیایی تاحدی خود ساخته  مستغرق می‌شود. سنت فال گرفتن از دیوان حافظ را می‌توان از این زاویه توجیه کرد. بی‌شک  کسی انتظار ندارد که حافظ غیب‌گو باشد و با فاصله‌ی مکانی و زمانی آینده‌ی تک تک افراد را پیشگویی کند. آن چه هست این است که در بطن غزلیات پیچیده و رازآلوده او مفاهیمی نهفته است که هر کس می‌تواند احساس و منظور خود را در آن بیابد و یا بر آن بنشاند.

ازنظر تاریخی روی‌آوری دوباره‌ی به حافظ در پنجاه سال گذشته موضوعی مورد تعمق و پژوهش است. وجود چاپ‌های متعدد از حافظ و تفسیرهای گوناگون و شرح‌حال‌های فراوان از حافظ در این پنجاه سال از تمام دوران‌های گذشته بیشتر بوده است. برای توجیه این پدیده شاید بتوان گفت که مسایلی که ایرانیان در این چند دهه با آن دست به گریبان بوده‌اند با مسایلی که حافظ در زندگی خود آن‌ها را تجربه کرده است، نقاط مشترک زیادی داشته است.  سخن حافظ در عین این که جوهره‌ی تاریخ ایران است، روزنامه‌ی زمان خود نیز هست. روزنامه‌ای که حوادث روزمره دوران زمامداری آل مظفر در فارس در آن به وضوح نمود یافته است.  ولی هنر حافظ از اتفاقات کوچک و جزیی الگوهایی کلی و مستقل از زمان ساخته است. به این ترتیب جریانات و حوادث خاص زمانه حالت کلی و دامنه دار در زمان پیدا کرده‌اند. شاید بتوان گفت که یکی از دلایل گرایش دوباره‌ی ما به حافظ از این روست که جنبه‌های زندگی زمان حافظ به صورتی دیگر دوباره در برابر ما زنده شده‌اند.

عجیب این که دوران آل مظفر دوران کوچکی از تاریخ ایران است ولی به خاطر این زندگی حافظ در این دوران یکی از مشهورترین دوران‌های تاریخی ایران است. در مورد خاندان مظفر به خاطر حافظ پژوهش‌های فراوانی شده است که چگونه زیستند و حکومت کردند و سرانجام به دست تیمور قتل عام شدند. این تجربه‌ی تاریخی حافظ با ظهور امیرمبارزالدین مظفری تشکیل دهنده‌ی سلسله‌ی آل‌مظفر آغاز شد.  شخصی حساب‌گر و سیاست‌باز و متعصب که  رفتارش در خمیرمایه‌ی شعر حافظ تاثیر فراوانی داشته است. با آن که حکومت مبارزالدین چند سالی بیش طول نکشید (وی سرانجام به خاطر زیاده‌روی‌ها و تعصب‌های فراوان به دست پسرش شاه شجاع کور شد و برافتاد)  ولی تجربه‌ی حکومت او نشان داد که هنگامی که هوی و هوس‌های یک فرد لباس ریا و تزویر و تعصب به خود می‌پوشد، چگونه جامعه‌ای را تحت تاثیر قرار می‌دهد و چه بلاهایی بر آن نازل می‌کند.  از این رو با آن که مبارزالدین فرد بدنامی در تاریخ ایران است ولی منشا آفرینش برخی از بهترین غزل‌های حافظ  شده است که تحت تاثیر رفتار وی و یا خطاب به وی سروده شده‌اند. می‌توان گفت که اگر حکومت امیر مبارزالدین نبود حافظ تجربه‌ی دست اول و ملموسی از آن چه که می‌توان بلای تاریخی ایران نام برد و آن تزویر و دورنگی و ریاورزی است، نمی‌داشت. در واقع موضوع ریا و تزویر و تعصب یکی از چند موضوع اصلی تفکر حافظ است. این  بیماری و عارضه‌ای‌ست که به صورت خزنده و پنهان و گاه از روی اضطرار دامن ایرانی را گرفته است. می‌توان ادعا کرد که یکی از علل این که شعر حافظ باب طبع ایرانیان واقع می‌شود این است که مردم ایران خود در طول تاریخ این ملک، درد حکومت ریاپرور و دورنگ را حس کرده‌اند. این که چگونه هوس‌های حاکمان در  لفافه‌های گونه‌گون پیچیده می‌شود و چگونه‌ها حرف‌ها با عمل تفاوت‌های فراوان دارد.

توجه خاص حافظ به مفاهیم «عشق» و «شراب»  و «رند»  را نیز می‌توان از همین زاویه فهمید.  به طور کلی مفهوم  عشق و شراب در ادبیات فارسی بعد از اسلام بعد وسیعی پیدا می‌کند. تا قبل از ظهور گسترده‌ی ادبیات عرفانی در قرن ششم، شراب تنها در معنی مایعی نشاط‌انگیز و فراموشی‌آور به کار گرفته می‌شده است. اما بعد از آن و به‌خصوص در ادبیات عرفانی، شراب و می در مفهوم معنوی بسیار گسترده‌تری به کار گرفته شده‌اند. شعرای بزرگی هم‌چون سنایی و خاقانی و مولوی و عطار و سعدی همواره از می و شراب و ساقی گفته‌اند و سروده‌اند.

در شعر حافظ شراب از یک سو به معنی عادی آن (مایع مستی‌آور)  به کار رفته است. در جامعه‌ی آن روز شیراز پس از کشته‌شدن مبارزالدین، شاه شجاع بزم‌های شبانه تشکیل می‌داده که شاهزادگان و وزرا و هم‌چنین طبقه‌ی اعیان و ثروتمندان شیراز در آن رفت و آمد داشته‌اند. حافظ نیز به دلیل خوش‌زبانی و خوش آوازی به این بزم‌ها راه داشته است. بزم‌هایی که ساقی و شراب و مطرب بخش جدایی‌ناپذیر آن بوده است. اما کارکرد بیشتر کنایی و معنوی شراب در شعر حافظ  دوگانه است.  شراب هم نیروی درونی انسان را برای عشق ورزیدن آزاد می‌کند و هم انسان را با خود رایگان می‌کند و او را از ریاورزی و دورنگی آزاد می‌کند. حافظ  خود اشاره کرده است که شراب «مرا ز وسوسه‌ی عقل بی‌خبر دارد»  که در این جا باید توجه کرد که عارفان و شاعران چرا نفی عقل می‌کرده‌اند. از دید آنان «عقل» ابزار و بهانه‌ای بوده است که حکومت‌گران و عالمان ریاکار برای تسلط بر مردم به کار می‌گرفته‌اند. این ضدیت نوعی واکنش و مقاومت منفی است در برابر باورها و ارزش‌های مسلط اجتماعیی که در نهایت به زیان طبقه‌ی محروم و مردم عادی می‌انجامیده است.

«عشق» نیز هم‌چون شراب جایگاهی بلند در شعر حافظ دارد. حافظ دیوان خود را با عشق آغاز می‌کند:

«الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها    که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها»

عشق از یک سو نیروی درونی و غریزی انسان است که معطوف به رابطه‌ی انسان به انسان است. از این دید عشق دستور خلقت است برای ادامه‌ی نسل که در ذهن آدمی به صورت تلطیف ‌یافته نمود می‌یابد. اما انسان به این بعد از عشق قانع نیست. او می‌خواهد به عمق کاینات و ذات هستی  و جوهره‌ی زندگی برسد. این تلاش در راستای تحقق آرزوی عمیق و دیرین آدمی‌ است در رسیدن به عالم بی‌مرگی و هستی مطلق. عشق در این راه یک وسیله‌ی نقلیه است که انسان را به سوی این هدف پرواز می‌دهد. رسیدن به حالتی از نیستی  و فنا که در عین حال در برگیرنده‌ی همه‌ی «هست»‌هاست.  عشق یک نوع انفجار درونی است که انسان را از حسابگری‌ها، ملاحظات و ترس‌های عادی آزاد می‌کند و او را برای وقوف به ذات هستی مهیا می‌کند. شرح این حرکت و سیر در منطق‌الطیر عطار به صورتی نمادین آورده شده است. مرغانی گونه‌گون که نماد انسان‌هایی با سلایق و توانایی‌هایی متفاوتند، راهی سفری دشوارند به آشیانه‌ی سیمرغ که نمادی از نهایت هستی است. در نهایت رسیدن به سیمرغ در عین که به فنای مرغان  می‌انجامد،  روشن می‌کند که ذات هستی در برگیرنده‌ی هستی تک تک مرغان است و در واقع انفاس به ظاهر متکثر و گونه‌گون، اجزای به‌ هم‌ پیوسته‌ی جوهره‌ی هستی‌اند و سیمرغ در حقیقت چیزی جز نمادی از این وحدت و یگانگی در وجود نیست.  

مفهوم مهم دیگر در شعر حافظ «پیر مغان» است. حافظ بارها و بارها از پیرمغان با خلوص و حق‌شناسی یاد کرده ‌است. تا آن‌جا که تاریخ نشان می‌دهد حافظ پیرو اندیشه یا شخص حقیقی معینی نبوده و پیر مغان شخصیتی موهوم است که اشارت به مظهر فرزانگی تاریخی ایران دارد. «پیر» نمادی از پختگی و فرزانگی است و «مغان» اشارتی دارد به فرهنگ قوم ایرانی که سابقه‌اش به پیش از اسلام باز می‌گردد. در واقع پیر مغان در ترکیب لفظی خود اشاره‌ای است به فرهیختگی و فرزانگی ناشی از از سر گذراندن دوره‌های مختلف تاریخی. آموختن از پیر مغان در واقع آموختن از تجربیات تاریخی ایران است. ویژگی ممتاز درس پیر مغان این است که تابع قراردادها و هنجارهای زمانه نیست. می‌تواند برخلاف آن چه باشد که از سوی حاکمان و یا از منبر وعظ تبلیغ می‌شود. حرف پیر مغان روشنگر و بیدارکننده است:

«بنده‌ی پیر مغانم که ز جهلم برهاند»

با آن که حافظ مبدع مفهوم پیر مغان نیست و این مفهوم در شعر شعرای دیگر فارسی زبان نیز آمده است، اما هیچ‌کس به اندازه‌ی حافظ با ارادت از پیر مغان یاد نکرده است.

«چهل سال بیش رفت که لاف می‌زنم        کز چاکران پیر مغان کمترین منم»

دیگر مفهوم مهم در شعر حافظ مفهوم «رند» است. رند نیز شخصیتی خیالی پرورده‌ی ذهن شاعر است. او نماد واکنش  و مقاومتی منفی است در برابر نظام زمانه. نظامی که به ظاهر بر عقل و آداب و ترتیب استوار است ولی در باطن فاسد است و تنها به استثمار و فلاکت توده‌ی مردم می‌انجامیده است. در حقیقت رند افشاگر زمانه‌ی خود است. او با روشن‌بینی از ورای پوشش‌ها و لفافه‌ها به کنه امور آگاه است.  ولی در ظاهر به عقل پشت پا می‌زند و خود را تابع آداب و خرافه‌ها و اندیشه‌های ظاهرفریب رایج زمانه نمی‌داند.  

«اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن    شکر ایزد که نه در پرده‌ی پندار بماند»

البته این کنه‌اندیشی و خروج از پرده‌ی پندار همواره به اقناع شاعر نمی‌انجامد. به طوری که او گاه خود را پشت دیوار بلند و عبورناپذیر ندانستن می‌یابد:

«جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است   هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق»

رند روشن بینی که هم به تلاطم‌ها و زلزله‌های بزرگ تاریخی آگاه است و هم به حوادث زمانه‌ی خود وقوف عمیقی دارد، در نهایت نمی‌تواند سامان و نظمی در کار جهان بیابد و اظهار عجز و ناتوانی می‌کند.

               حافظ در عصر جدید

شبهای قدر

با سلام شبهای قدر وشهادت امام علی علیه السلام را تسلت میگویم.  التماس دعا

ادبستان

کاشکی بیای همین روزا  که تو دل من ماتمه                                                                                      کسی خبر نداره که من    دوست دارم یه عالمه                                                                                               محمد رضا رئیسی